گل فروش سر کوچه می گفت:ما بچه بودیم .بابام یخ فروش بود گاهی درآمد داشت گاهی هم نداشت .گاهی نونمون خشک بود گاهی چربشاید ماهی یکبار هم غذای آنچنانی نمیخوردیم.نون و پنیر و سبزی گاهی نون خالی...اما چشممون گشنه نبود.یه دایی داشتم اون زمان کارمند دولت بود .ملک و املاک داشت و وضعش خوب بود.مادرمون ماهی یک بار میبردمون منزل دایی .زنش، زن خوبی بود .آبگوشت مشتی بار میذاشت و همه سیر میخوردیم ...سه تا بچه هم سن و سال من داشت. به خدا ما یک بار فکر نکردیم باباشون وضعش توپه و بابای ما یخ فروش.از بس مردم دار بودن، انسان بودن، خودنمایی و پز دادن تو کارشون نبود .اونا هم میامدن خونه ما...داییم دو سه کیلو گوشت و دلتنگی های یک غریبه درغربت...
ما را در سایت دلتنگی های یک غریبه درغربت دنبال میکنید
برچسب: قدیما, نویسنده: بازدید: 138 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 2:38